شناسه : 18036 50 بازدید 0 پسند 19 دیدگاه علاقه مندم چــاپ برگه 1405/07/24 | 22:39:16 وداعِ آخر کبری سعادتی/ آزنا آنلاین- باید می رفتیم. باید در مراسم شرکت می کردیم. برای کسی که همه عمر خود را فدای ملت و کشور عزیزمان کرده بود. برای رهبری که فدایی امت شده بود. ما این حضور را به او بدهکار بودیم. ما تا ابد مدیون این رهبر شهید بودیم. خستگی بهانه بود. مسافت بهانه بود. کار و زندگی بهانه بود. مراسم تشییع تهران و قم را از دست داده بودیم. رهبر شهیدمان اولین زائر اربعین شده بود و مردم عراق چه خوب مردمی بودند که برای مراسم تشییع پیکر رهبر شهیدمان سنگ تمام گذاشته بودند. تشییع آخر در مشهد الرضا برگزار می شد و پیکر مقدس رهبر شهید در کنار امام رضا (ع) تدفین می شد و آقای ما تا ابد همنشین امام رضا می شدند. دل مان هوایی شده بود و ما هم می خواستیم قطره ای از این سیل خروشان امت مبعوث شده باشیم و دِین خود را ادا کنیم. بلیت اتوبوس تمام شده بود. پرواز هم نبود. مانده بود بلیت قطار که شانس خود را باید امتحان می کردیم. تصور می کردم دیگر شانس حضور را از دست داده ایم. چون اگر تا ظهر حرکت نمی کردیم محال بود به مراسم تشییع برسیم. ناامید از حضور مشغول کار شدم تا اینکه ساعت ۱۲ ظهر خواهرم تماس گرفت و گفت برای یک ساعت و نیم دیگر بلیت گرفته برای هر دوی مان. همه دغدغه های مان را به گوشه و کنار ذهن مان سپردیم و فقط وسایل شخصی ضروری را برداشتیم و با اشتیاق قدر گوهر شناسی راهی مشهد مقدس شدیم تا با رهبر شهیدمان وداع کنیم. وسط راه برای مان پیامک آمد که قطار یکی دو ساعت تاخیر دارد و دیرتر به مقصد می رسیم و اکثر مسافران برای تشییع می رفتند و خوشبختانه ساعت تشییع چند بار جابجا شد و بار آخر ساعت ۱۷ را اعلام کردند و با محاسبه آن و ساعت تاخیر امیدوار بودیم سر موقع برسیم. از یکی دو ساعت تاخیر اعلامی عبور کردیم و وقتی از مهمانداران پرسیدیم گفتند سه راهی آق قلا را دشمن بمباران کرده و چون یک ریل کار می کند، قطارها باید به نوبت عبور کنند. پرسیدیم چقدر تاخیر داریم زمان مشخصی را نگفتند تا اینکه رسیدیم ایستگاه خیام و قطار متوقف شده بود. یکی دو ساعت تاخیر از مرز پنج ساعت گذشته بود. بعد از مراجعه چندین و چندباره مان یکی از مهمانداران گفت مشخص نیست و ممکن است خیلی دیرتر برسیم. قطار از حرکت ایستاده بود و انتظار کشنده بود. اسنپ گرفتیم و خواستیم پیاده شویم مهماندار قطار تلفنی گزارش داد و موافقت کردند ولی این را هم تاکید کرد اگر اسنپ لغو سفر کند معطل می شوید چون هیچ وسیله نقلیه ای از اینجا عبور نمی کند. به مسیری که به اسنپ گفته بودیم رسیدیم و دوباره با راننده اسنپ تماس گرفتیم. گفت همین الان من لغو سفر کردم صرف نمی کند بروم. بالاخره با اصرار و خواهش و التماس ما مبلغی را اضافه تر گرفت و ما را تا یک کیلومتری حرم امام رضا (ع) رساند. چشم مان که به حرم افتاد برای یک لحظه حزن و اندوه مان کناری رفت و خواهرم با لبخند به حرم امام رضا (ع) اشاره کرد و به من گفت: «حرم امام رضا» و من به او و تکرار همان جمله «حرم امام رضا » شوق دیدار اول مان چند دقیقه بیشتر طول نکشید و راه حرم را در پیش گرفتیم و با کمی پیاده روی خودمان را به صحن حر بن ریاحی رساندیم. همه به صف شده بودند برای نماز پیکر آقا. ما هم به این زنجیره متصل شدیم. خستگی از تن مان رفته بود و بغض همه مان شکسته بود. پشت میکروفن از جمعیت ردیف اول می خواستند کمی عقب بروند تا پیکر رهبر شهیدمان به صف نماز متصل شود. صحن جامع پیامبر اعظم (ص) ازدحام جمعیت بود و درهای صحن های دیگر هم بسته بود. نماز در میان عشق و اندوه و به پیشوایی فرزند ارشد رهبر شهیدمان خوانده شد. مراسم شروع شد از مداحان مجید بنی فاطمه، رضا نریمانی و مهدی رسولی در صحن مداحی می کردند و مردم یک صدا شعار «انتقام» سر می دادند. مردم حماسی ایران با قلب هایی مچاله شده از غم فقدان رهبر اندیشمند شهید قامت خم نکرده بودند و پای خونخواهی رهبر خود قیام کرده بودند و از همه نقاط کشور آمده بوده و رهبر خود را به آغوش امن امام رضا (ع) سپرده بودند و اکنون خونخواه رهبری بودند که جانفدای شان شده بود و این ملت در پی آن مبعوث شده بودند تا آخرین قطره خون خود پای عهد و پیمان با رهبری بمانند و مام وطن را از گزند هر نیرنگی مصون دارند و دشمنان را برای همیشه از دست درازی به خاک پاک وطن مایوس کنند. مراسم تمام شده بود. و ما غمگین و حزین نمی دانستیم در کدام نقطه این بارگاه ملکوتی زانوی غم بغل بگیریم. خسته راه بودیم. مسافت دور و درازی را آمده بودیم و حالا که وداع آخر را انجام داده بودیم تازه انگار همین حالا رهبر خود را از دست داده بودیم. حس و حالی که گفتنی نیست و فقط تجربه کردنی است. به خاطر رعایت حال زائران مراسم تشییع رهبر شهید، اجازه داده بودند زائران در صحن ها بخوابند و استراحت کنند. ما هم که نای یک قدم برداشتن را هم نداشتیم. در همان صحن حر بن ریاحی چادرمان را روی مان کشیدیم و به خواب رفتیم. دم اذان صبح تلقین از پشت میکروفن خوانده می شد و نام مبارک رهبر را ذکر می کردند و پیش خودم گفتم رهبر با آن عظمت عرفانی مگر تلقین لازم دارد و دوباره به خواب رفتم و درست تر بی هوش شدم. صبح که چشمان خود را گشودم دیدم در حرم هستم و کبوتران حرم در آسمان حرم به پرواز درآمده اند و خواهرم که زودتر از من بیدار شده بود پیش من نشسته بود و به روی من لبخند می زد و این حس آنقدر قشنگ بود که آرزو می کنم همه تجربه اش کنند. اینکه چشم باز کنی و ببینی در حرمی. مثل یک رویا می مانْد. بلند شدیم و آرام آرام رفتیم صحن پیامبر اعظم (ص) همان مکانی که دیروز مراسم تشییع در آن انجام شده بود و ما فقط یک روز بعد در آن حال و هوا نفس کشیدیم و راه رفتیم. سفرمان یک روزه بود و باید بعداز ظهر برمی گشتیم. خیلی از صحن ها هنوز باز نشده بودند. آفتاب به شدت بر صحن ها می تابید و وقتی پا روی فرش های حرم می گذاشتیم داغ و سوزان بود. صحن ها داشتند باز می شدند و ما هم از این صحن به آن صحن می رفتیم و زیارت می کردیم. امام رضا (ع) رهبر عزیزمان را بعد از ۳۷ سال خدمت مخلصانه در آغوش بهشتی خود گرفته بود و ما هنوز سر در گم بودیم و فراق رهبر خود را باور نکرده ایم اما نستوه تر از قبل ایستاده ایم و این را خوب می دانیم ما طرف حقیم و حق همیشه پیروز است و باطل نابود شدنی است. وقتی رهسپار سفر شدیم تصمیم داشتم عکس خبری هم بگیرم و به این سفر از جنبه شغلی هم اندیشیده بودم اما فضا اینقدر سهمگین بود که منطق مغلوب عشق و احساس شده بود و حس بی دل شدگی اجازه هر کاری را از ما سلب کرده بود و حیف بود این فضای دلی را به بی دلی بدل کرد. بعد از ماه ها فرصت کردم گزارش این سفر را بنویسم و تلنگر آن وقتی خورد که فهمیدیم که رهبر عزیزمان هم در مراسم تدفین حضور داشتند و تا نماز صبح و هفت ساعت در حرم امام رضا جان مان و کنار پیکر رهبر و پدر شهید مانده اند و خدا می داند چه رازهایی بین پدر و پسر رد و بدل شده است. خدا کند شرمنده راه شان نشویم و امیدواریم با این ایستادگی ایران عزیز را به قله عزت و پیروزی برسانیم. برچسبها : وداع با رهبر شهید حرم امام رضا آزنا آنلاین کبری سعادتی اشتراک گذاری لینک کوتاه اشتراک در شبکه های مجازی